تبليغاتX
خاطره های مردمو زنده کن
 

 


                     خاطره های مردمو زنده کن              

 




 

درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

دوستان

دوستان عاشق

نويسنده :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :

تبلیغات ویژه قالب ساز :
 
خسته و تنهــــــــــــــــــــام

اين عشق ، چه عشق است ؟ ندانيم كه چون است
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است
فرزانه چه دريابد و ديوانه چه داند ؟
از مستي اين باده كه هروز فزون است
ماهي ست نهان بر سر اين بحر پريشان
كاين موج سر آسيمه بلند است و نگون است
حالي و خيالي ست كه بر عقل نهد بند
اين طرفه چه آهوست كزو شير زبون است ؟
آن تيغ كجا بود كه ناگه رگ جان زد؟
پنهان نتوان داشت كه اينجا همه خون است
با مطلع ابروي تو هوش از سر من رفت
پيداست كه بيت الغزل چشم تو چون است
با زلف تو كارم به كجا مي كشد آخر ؟
حالي كه ز دستم سر اين رشته برون است
سايه ! سخن از نازكي و خوش بدني نيست
او خود همه جان است كه در جامه درون است
برخيز به شيدايي و در زلف وي آويز
آن بخت كه مي خواستي از وقت ، كنون است
با خلعت خاكي طلبي طلعت خورشيد
رخساره بر افروز كه او آينه گون است

 

اي عشق تو ما را به كجا مي كشي اي عشق
جز محنت و غم نيستي ، اما خوشي اي عشق
اين شوري و شيريني من خود ز لب توست
صد بار مرا مي پزي و مي چشي اي عشق
چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
تا باز تو دستي به سر من  كشي اي عشق
دين و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
چندان كه نگه مي كنمت هر ششي اي عشق
رخساره ي مردان نگر آراسته ي خون
هنگامه ي حسن است چرا خامشي اي عشق
آواز خوشت بوي دل سوخته دارد
پيداست كه مرغ چمن آتشی اي عشق
بگذار كه چون سايه هنوزت بگدازند
از بوته ي ايام چه غم ؟ بي غشي اي عشق

 

 

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ای است

و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم

روزی که هرلب ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم....

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که

دیگر

نباشم....

 

 

 

 

 

اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی
وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم
تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم
من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم
می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم

و هنوز عاشقتم

 

 

 

 

وقتي كه نگات مي شينه روي دیوار اتاقم
عكس تو تو قاب چوبي دوباره مياد سراغم
ياد اون روزا مي افتم ، با تو بودن زير بارون
وقتي كه شرمنده بودن ، پشيمون ليلي و مجنون
ياد اون شبا مي افتم ، لب اون چشمه ي جاري
كه گرفت از ما يه عكاس ، دو تا عكس يادگاري
يكي شون سهم تو بود و يكي شونم مال من بود
كجا فكرشو مي كرديم ، آخرش جدا شدن بود
زير رعد و برق تقدير ، من و تو با هم شكستيم
توي رؤياهامون اما ، هنوزم صاف و يه دستيم
توي ميدون زمونه ، من و تو بازي رو باختيم
تقصير طالع ما بود ، سرنوشتو خوب شناختيم
مث اون كلاغ قصه ، كه نمي رسيد به خونه
دوس نداش كه مال هم شيم دست بي رحم زمونه
اسمش اينه كه تو رفتي ، يادگاريت رو به رومه
تو رو داشتن تا هميشه منتهاي آرزومه
بي گناهي ، اما كوچت ، چه آتيشي زد به ريشه م
هميشه بهت مي گفتم ، نباشي ديوونه مي شم
مي دوني ما بي گناهيم ، جرممون فقط وفا بود
هيچ دلي راضي نمي شه ، كه بگه تقصير ما بود
مخمل خاطره ي تو ، تو صندوقچه ي چوبي
خوابيده مثل يه قصه ، پر راز و پر خوبي
تو رو مي سپرم به دست صاحب پونه و خورشيد
اما افسوس و صد افسوس كه تو رو به من نبخشید

 

مرا ببوس... زمان وداع ما شده است
پرنده از قفس اين و آن رها شده است
صبور باش و مرا بين گريه غرق نکن
دوباره چشم تو دريای ربنا شده است
مرا به سينه پر مهر خويش چسباندی
عزيز من! دلم از سينه ام جدا شده است
بگو چگونه بمانم در اين ديار خراب؟
شبان اين گله با گرگ همصدا شده است
کدام دست به زخم من و تو مرهم زد؟
کدام پنجره روی من و تو وا شده است؟
از اين قبيله ملولم سفير صبح کجاست؟
شب قبيله من خالی از خدا شده است

دلي كنار پنجره نشسته زار مي زند
و خواب ديده ام شبي مرا كنار مي زند
غروب ها كه مي شود خيال چشمهاي تو
تو را دوباره در دل شكسته جار مي زند
يكي نگاه مي كند يكي گناه مي كند
يكي سكوت مي كند يكي هوار مي زند
و عشق درد مشترك ميان ماست با همه
كسي كه شعر گفته يا كسي كه تار مي زند
درست مثل بازي گذشته هاي شاعري
كه جاي سنگ و گل به دوستش انار مي زند
خدا كند به وعده اش وفا كند كه گفته بود
شبي مرا به جرم عشق خويش دار مي زند

 

 

 

 

آسمون آرزومون پره از ابراي تيره
لالايي واست بخونم تا شايد خوابت بگيره
اگه از خواب نپريدي توي خواب خدا رو ديدي
يه جوري بپرس ازش كه دلامون چرا اسيره
باز كه چشماتو نبستي ببينم باز كه نشستي
مي دونم يه جوري هستي كه دلت از همه سيره
اما بهتره بدوني طبق اصل مهربوني
دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزيره
چشماي تو شده خسته بغض آرزوت شكسته
اما باز تو فكر ايني اگه من رو نپذيره
بهتره بيدار نشيني اون و توي خواب ببيني
واسه ديوونه بودن عزيزم هميشه ديره
خوش به حال بعضي مردم كه شدن تو زندگي گم
التماس سرخ سيبا پيششون چقد حقيره
نه به فكر عطر ياسن نه به فكر التماسن
خنده داره واسشون كه دل ما يه جايي گيره
چي بگم شبم تموم شد نديدم اون رو حروم شد
كاش مي دونست يكي اينجا بد جوري واسش مي ميره
كاش كه بود يه قطره بارون واسه نامه هامون
به دل هميشه دريات از كسي كه تو كويره

 

 

مي توان در كوچه هاي زندگي
پاسخ لبخند را با ياس داد
مي توان جاي غروب عشق را
به طلوع ساده احساس داد
مي توان در خلوت شبهاي راز
فكر رسم آبي پرواز بود
مي توان با حرفي از جنس بلور
شوق را به هر دلي دعوت نمود
مي توان در آرزوي كودكي
با حضور يك عروسك سهم داشت
مي توان گاهي به رسم ياد بود
در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت
مي توان از شهر شب بو ها گذشت
عابر پس كوچه هاي نور بود
مي توان همسايه مهتاب شد
فكر زخم غنچه اي رنجور بود
مي توان با لطف دست پنجره
مهربان گنجشكها را دانه داد
مي توان وقتي خزان از ره رسيد
يك كبوتر را به كنجي لانه داد
مي توان در قلب هاي بي فروغ
لحظه اي برقي زد و خورشيد شد
مي توان در غربت داغ كوير
آن ابري كه مي باريد شد


نويسنده: روزبه مورخ: سه شنبه 22 خرداد1386 در ساعت: 22:12

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie