سلام به وبلاگ من خوش امدید من روزبه هستم 3 2 ساله از قزوین
اسم:روزبه متولد:7/11/1363 عدد مورد علاقه:7 رنگ مورد علاقه:ابی روز مورد علاقه/3شنبه خوانندهای مورد علاقه :/رضا صادقي /محسن یگانه بازیگران مورد علاقه:بهنوش بختیاری/انجیلینا جولی/براد پیت تیمهای مورد علاقه:استقلال/ریال مادرید/ارسنال
id:roozbeh_wow
نظر یادتون نره
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!
دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!
آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد
حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند
همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت
خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......
اين عشق ، چه عشق است ؟ ندانيم كه چون است عقل است وجنون است و نه عقل و نه جنون است فرزانه چه دريابد و ديوانه چه داند ؟ از مستي اين بادهكه هروز فزون است ماهي ستنهان بر سر اين بحر پريشان كاين موجسر آسيمه بلند است و نگون است حالي وخيالي ست كه بر عقل نهد بند اين طرفه چه آهوست كزو شير زبون است ؟ آن تيغ كجا بودكه ناگه رگ جان زد؟ پنهان نتوان داشت كه اينجا همه خوناست با مطلع ابروي تو هوش از سر من رفت پيداست كهبيت الغزل چشم تو چون است با زلف تو كارم به كجا مي كشد آخر ؟ حالي كه ز دستم سراين رشته برون است سايه ! سخناز نازكي و خوش بدني نيست او خود همه جان است كه در جامه درون است برخيز بهشيدايي و در زلف وي آويز آن بخت كه مي خواستي از وقت ، كنون است با خلعتخاكي طلبي طلعت خورشيد رخساره بر افروز كه او آينه گون است
اي عشق تو ما را به كجا مي كشي اي عشق جز محنت وغم نيستي ، اما خوشي اي عشق اين شوري وشيريني من خود ز لب توست صد بار مرا مي پزي و مي چشي اي عشق چون زر همهدر حسرت مس گشتنم امروز تا باز تو دستي به سر من كشي اي عشق دين و دل وحسن و هنر و دولت و دانش چندان كه نگه مي كنمت هر ششي اي عشق رخساره يمردان نگر آراسته ي خون هنگامه ي حسن است چرا خامشي اي عشق آواز خوشتبوي دل سوخته دارد پيداست كه مرغ چمن آتشی اي عشق بگذار كهچون سايه هنوزت بگدازند از بوته ي ايام چه غم ؟ بي غشي اي عشق
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزیکه کمترین سرود بوسه است
و هرانسان برای هر انسان برادری است
روزیکه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفلافسانه ای است
و قلببرای زندگی بس است
روزیکه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا توبه خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزیکه آهنگ هر حرف زندگی است
تا منبه خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزیکه هرلب ترانه ایست
تاکمترین سرود بوسه باشد
روزیکه تو بیایی برای همیشه بیایی
ومهربانی با زیبایی یکسان شود
روزیکه ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم....
و منآن روز را انتظار می کشم
حتیروزی که
دیگر
نباشم....
اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرمشلوغه توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکنعاشق نبودم مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم خیلی سخته بگی میرم ،وقتی می خوای که بمونی وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی من گذشتماز تو اما ، تو همیشه بهترینی مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی من میخواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم با نت های مهربونیت ، شعرایقشنگ بسازم می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم حتی واسه چشم خیست ، بیوفاترین فریبم شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم بدونم که راستی راستی، روزی عاشق تو بودم
و هنوز عاشقتم
وقتي كه نگات مي شينه روي دیوار اتاقم عكس تو تو قاب چوبيدوباره مياد سراغم ياد اون روزا مي افتم ، با تو بودن زيربارون وقتي كه شرمنده بودن ، پشيمون ليلي و مجنون ياد اونشبا مي افتم ، لب اون چشمه ي جاري كه گرفت ازما يه عكاس ، دو تا عكس يادگاري يكي شونسهم تو بود و يكي شونم مال من بود كجا فكرشومي كرديم ، آخرش جدا شدن بود زير رعد وبرق تقدير ، من و تو با هم شكستيم توي رؤياهامون اما ، هنوزم صاف و يه دستيم توي ميدون زمونه ، من و تو بازي رو باختيم تقصير طالعما بود ، سرنوشتو خوب شناختيم مث اونكلاغ قصه ، كه نمي رسيد به خونه دوس نداشكه مال هم شيم دست بي رحم زمونه اسمش اينهكه تو رفتي ، يادگاريت رو به رومه تو روداشتن تا هميشه منتهاي آرزومه بي گناهي ،اما كوچت ، چه آتيشي زد به ريشه م هميشه بهتمي گفتم ، نباشي ديوونه مي شم مي دوني مابي گناهيم ، جرممون فقط وفا بود هيچ دليراضي نمي شه ، كه بگه تقصير ما بود مخمل خاطرهي تو ، تو صندوقچه ي چوبي خوابيده مثل يه قصه ، پر راز و پر خوبي تو رو ميسپرم به دست صاحب پونه و خورشيد اما افسوسو صد افسوس كه تو رو به من نبخشید
مرا ببوس... زمان وداع ما شده است پرنده از قفس اين و آن رها شده است صبور باش و مرا بينگريه غرق نکن دوباره چشم تو دريای ربنا شده است مرا به سينه پر مهر خويشچسباندی عزيز من! دلم از سينه ام جدا شده است بگو چگونه بمانم در اين ديارخراب؟ شبان اين گله با گرگ همصدا شده است کدام دست به زخم من و تو مرهمزد؟ کدام پنجره روی من و تو وا شده است؟ از اين قبيله ملولم سفير صبحکجاست؟ شب قبيله من خالی از خدا شده است
دلي كنار پنجره نشسته زار مي زند و خوابديده ام شبي مرا كنار مي زند غروب ها كهمي شود خيال چشمهاي تو تو را دوباره در دل شكسته جار مي زند يكي نگاهمي كند يكي گناه مي كند يكي سكوت مي كند يكي هوار مي زند و عشق دردمشترك ميان ماست با همه كسي كه شعر گفته يا كسي كه تار مي زند درست مثل بازي گذشته هاي شاعري كه جاي سنگ و گل بهدوستش انار مي زند خدا كند بهوعده اش وفا كند كه گفته بود شبي مرا بهجرم عشق خويش دار مي زند
آسمونآرزومون پره از ابراي تيره لالايي واست بخونم تا شايد خوابت بگيره اگهاز خواب نپريدي توي خواب خدا رو ديدي يه جوري بپرس ازش كه دلامون چرااسيره باز كه چشماتو نبستي ببينم باز كه نشستي مي دونم يهجوري هستي كه دلت از همه سيره امابهتره بدوني طبق اصل مهربوني دل واسه عاشق نبودن راه ندارهناگزيره چشماي تو شده خسته بغض آرزوت شكسته اما باز توفكر ايني اگه من رو نپذيره بهترهبيدار نشيني اون و توي خواب ببيني واسهديوونه بودن عزيزم هميشه ديره خوش به حالبعضي مردم كه شدن تو زندگي گم التماس سرخسيبا پيششون چقد حقيره نه به فكر عطر ياسن نه به فكر التماسن خنده دارهواسشون كه دل ما يه جايي گيره چي بگم شبمتموم شد نديدم اون رو حروم شد كاش ميدونست يكي اينجا بد جوري واسش مي ميره كاش كه بوديه قطره بارون واسه نامه هامون به دل هميشه درياتاز كسي كه تو كويره
مي تواندر كوچه هاي زندگي پاسخ لبخند را با ياس داد مي توانجاي غروب عشق را به طلوع ساده احساس داد مي توان درخلوت شبهاي راز فكر رسم آبي پرواز بود مي توان باحرفي از جنس بلور شوق را به هر دلي دعوت نمود مي توان در آرزوي كودكي با حضور يكعروسك سهم داشت مي توان گاهي به رسم ياد بود در دلي يكشاخه نيلوفر گذاشت مي توان از شهر شب بو ها گذشت عابر پسكوچه هاي نور بود مي توان همسايه مهتاب شد فكر زخمغنچه اي رنجور بود مي توان با لطف دست پنجره مهربانگنجشكها را دانه داد مي توان وقتي خزان از ره رسيد يك كبوتررا به كنجي لانه داد مي توان در قلب هاي بي فروغ لحظه ايبرقي زد و خورشيد شد مي توان در غربت داغ كوير آن ابري كه ميباريد شد