تبليغاتX
خاطره های مردمو زنده کن
 

 


                     خاطره های مردمو زنده کن              

 




 

درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

دوستان

دوستان عاشق

نويسنده :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :

تبلیغات ویژه قالب ساز :
 
خداحافظ.....

 

شما ای خاطرات کهنه و پوسیده و در هم

ز من امشب چه می خواهید ؟

ز من که می میرم یکه و تنها چه می خواهید ؟

برای مردنم  کسی را خبر نسازید

نمی خواهم پدر بر هم زند چشمان بازم را

نمی خواهم ببیند مادرم سختی جان کندنم را

نا مه ای نوشته ام که گرافتد به دست خواهرم

از دل کشد آهی ....

و گر افتد به دست دلبرم ، اشکش فرو ریزد

بدینسان نامه ام : سلام مادر ،

 سلام ای نازنین ، ای مهربان ، ای بهترین مادر

دگردردفترم شعرجدیدی رانخواهی دید،نخواهی خواند

دگر در آلبو مم عکس جدیدی را نخواهی دید

دگر هر شب در را ، برویم باز نخواهی کرد

دگر از من نمی پرسی کجا بودی در این ظلمت ؟

چه می کردی ؟  چه می خواهی ؟

مادر! اگر روزی رفیق مهربان آمد سراغ من

بگو ، فرزندم به نا کامی جان داد

و تا آخرین لحظه عمر به سختی سخن می گفت :

خداحافظ عزیزانم

خداحا فظ رفیقانم

خدا حافظ... 

    

مــــــي دونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش

ايــن هــمـــه خواستن دستـــات  بدون حتي نــــوازش

مـــــي دونـــم خبـــر نداري واس تو گـــــــريون دردم

مي گذري از منو و مي ري اما  بازمن بر مي گردم

مي دونــــــــم برات عجيبه من با اون همـــه غرورم

 پيش همــــه بدي هـــات چه جوري بازم صبـــورم

مي دونم واست ســـــــواله كه چرا پيشت حقيـــــرم

دور مي شي منـــــــو نبيني بــاز سراغتو مي گيرم

مي دوني چــــرا هميشه من بدهــكـــار تــو مي شـم

وقتي نيستي هــــم يه جـــــور با خيالت تازه مي شم

مي دوني واســـه چي از تو بدی مي بينم و مي خندم

تا نبيني گـــريه هــــا مو هر دو چشمــــامــو مي بندم

چاره اي جز اين ندارم آخه خون شــــــدي تو رگهام

مي ميرم اگه نباشي بي تو من بد جــــــــوري تنهام

مي دونم يه روز مي فهمي روزي كه دنيا رو گشتي

من چه جوري تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتي

                                                    


نويسنده: روزبه مورخ: چهارشنبه 25 مهر1386 در ساعت: 19:8
      |+|
دل و دلدار

به یاد داشته باش هر گاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت

خش خش بر گها را احساس کردی و هر گاه در میان ستارگان آسمان تک

ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان

بلکه از ته قلب نازنینت بگو: یادت به خیر

 

 

 

گفتم دوستت دارم گفتی من هم

گفتم عاشقت هستم گفتی من هم

گفتم تنها هستم گفتی من هم

گفتم می خواهم با تو باشم گفتی من هم

گفتم تا همیشه؟ سکوت کردی

 

 

 

نمیگویم فراموشم نکن هرگز

ولی گاهی به یاد آور

رفیقی را که میدانی

نخواهی رفت

از یادش

 

آه اگر باز بسويم آئی
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند برجانت
 


نويسنده: روزبه مورخ: پنجشنبه 21 تیر1386 در ساعت: 22:45
      |+|
خاطرهای خاکستری

                              دوست دارم دفتر دل را بسوزانم  و از خاکسترش شقایق خونین

 

برویانم ،آتگاه راز دوری خود را با شقایق در میان گذارم . آری

 

می خواهم با شقایق هم ناله شوم آن هم در یک غروب غم انگیز

 

می خواهم با تو ای بهتر از جانم هم ناله شوم آیا می پذیری یا مرا

 

در بیابان چون کبوتری پر وبال شکسته رها می کنی ؟ دوست دارم

 

بخت من مانند نرگس های خندان سفید باشد اما دست سیاهی فلک

 

بر شانه هایم مثال عزا شده است ...

 

دوست دارم مهتاب باشم و به زیارت ستارگان آسمان بروم ...

 

اما ...

 

اما افسوس که سیاهی شبانگاه را تا همیشه ی ابدی در وجود

 خویش احساس می کنم...... 

     
يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم
تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي
اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه

 


نويسنده: روزبه مورخ: چهارشنبه 6 تیر1386 در ساعت: 21:27
      |+|
چه ســــــــاده بود دلـــــــــــــه مـــــــــــن

 

بی خدا حا فظ....

 

به همين سادگي رفتي بي خداحافظ عزيزم

سهم تو شد روز تازه سهم من اشك كه بريزم

به همين سادگي كم شد عمر گلبوته تو دستم

گله از تو نيست مي دونم خودم اينو از تو خواستم

به جون ستاره ها تو عزيز تر از چشامي

هر جا هستي خوب و خوش باش تا ابد بض صدامي

تو رو محض لحظه هامون نشه باورت يه وقتي

كه دوست دارم و اينو به خدا گفتم به سختي

من اگه دوست نداشتم پاي غم هات نميموندم

واست اي همه ترانه از ته دل نخوندم

اگه گفتم برو خوبم واسه اين بود كه مي ديدم

داري آب ميشي ميمري اينو از همه شنيدم

دارم از دوريت ميميرم تا كنار من نسوزي

از دلم نميري عمرم نفسامي كه هنوزي

تو رو محض خيره هامون كه نفس نفس خدا شد

از همون لحظه كه رفتي روحم از تنم  جدا شد

تو كه تنها نمي موني منه تنها رو دعا كن

خاطراتم رو نگه دار اما دستامو رها كن

دست تو اول عشقه بسپرش به آخرين مرد

مرد ی كه پشت یه دیوار واسه چشمات گريه مي كرد

گريه مي كرد ....

 


نويسنده: روزبه مورخ: سه شنبه 22 خرداد1386 در ساعت: 22:15
      |+|
خسته و تنهــــــــــــــــــــام

اين عشق ، چه عشق است ؟ ندانيم كه چون است
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است
فرزانه چه دريابد و ديوانه چه داند ؟
از مستي اين باده كه هروز فزون است
ماهي ست نهان بر سر اين بحر پريشان
كاين موج سر آسيمه بلند است و نگون است
حالي و خيالي ست كه بر عقل نهد بند
اين طرفه چه آهوست كزو شير زبون است ؟
آن تيغ كجا بود كه ناگه رگ جان زد؟
پنهان نتوان داشت كه اينجا همه خون است
با مطلع ابروي تو هوش از سر من رفت
پيداست كه بيت الغزل چشم تو چون است
با زلف تو كارم به كجا مي كشد آخر ؟
حالي كه ز دستم سر اين رشته برون است
سايه ! سخن از نازكي و خوش بدني نيست
او خود همه جان است كه در جامه درون است
برخيز به شيدايي و در زلف وي آويز
آن بخت كه مي خواستي از وقت ، كنون است
با خلعت خاكي طلبي طلعت خورشيد
رخساره بر افروز كه او آينه گون است

 

اي عشق تو ما را به كجا مي كشي اي عشق
جز محنت و غم نيستي ، اما خوشي اي عشق
اين شوري و شيريني من خود ز لب توست
صد بار مرا مي پزي و مي چشي اي عشق
چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
تا باز تو دستي به سر من  كشي اي عشق
دين و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
چندان كه نگه مي كنمت هر ششي اي عشق
رخساره ي مردان نگر آراسته ي خون
هنگامه ي حسن است چرا خامشي اي عشق
آواز خوشت بوي دل سوخته دارد
پيداست كه مرغ چمن آتشی اي عشق
بگذار كه چون سايه هنوزت بگدازند
از بوته ي ايام چه غم ؟ بي غشي اي عشق

 

 

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ای است

و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم

روزی که هرلب ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم....

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که

دیگر

نباشم....

 

 

 

 

 

اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی
وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم
تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم
من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم
می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم

و هنوز عاشقتم

 

 

 

 

وقتي كه نگات مي شينه روي دیوار اتاقم
عكس تو تو قاب چوبي دوباره مياد سراغم
ياد اون روزا مي افتم ، با تو بودن زير بارون
وقتي كه شرمنده بودن ، پشيمون ليلي و مجنون
ياد اون شبا مي افتم ، لب اون چشمه ي جاري
كه گرفت از ما يه عكاس ، دو تا عكس يادگاري
يكي شون سهم تو بود و يكي شونم مال من بود
كجا فكرشو مي كرديم ، آخرش جدا شدن بود
زير رعد و برق تقدير ، من و تو با هم شكستيم
توي رؤياهامون اما ، هنوزم صاف و يه دستيم
توي ميدون زمونه ، من و تو بازي رو باختيم
تقصير طالع ما بود ، سرنوشتو خوب شناختيم
مث اون كلاغ قصه ، كه نمي رسيد به خونه
دوس نداش كه مال هم شيم دست بي رحم زمونه
اسمش اينه كه تو رفتي ، يادگاريت رو به رومه
تو رو داشتن تا هميشه منتهاي آرزومه
بي گناهي ، اما كوچت ، چه آتيشي زد به ريشه م
هميشه بهت مي گفتم ، نباشي ديوونه مي شم
مي دوني ما بي گناهيم ، جرممون فقط وفا بود
هيچ دلي راضي نمي شه ، كه بگه تقصير ما بود
مخمل خاطره ي تو ، تو صندوقچه ي چوبي
خوابيده مثل يه قصه ، پر راز و پر خوبي
تو رو مي سپرم به دست صاحب پونه و خورشيد
اما افسوس و صد افسوس كه تو رو به من نبخشید

 

مرا ببوس... زمان وداع ما شده است
پرنده از قفس اين و آن رها شده است
صبور باش و مرا بين گريه غرق نکن
دوباره چشم تو دريای ربنا شده است
مرا به سينه پر مهر خويش چسباندی
عزيز من! دلم از سينه ام جدا شده است
بگو چگونه بمانم در اين ديار خراب؟
شبان اين گله با گرگ همصدا شده است
کدام دست به زخم من و تو مرهم زد؟
کدام پنجره روی من و تو وا شده است؟
از اين قبيله ملولم سفير صبح کجاست؟
شب قبيله من خالی از خدا شده است

دلي كنار پنجره نشسته زار مي زند
و خواب ديده ام شبي مرا كنار مي زند
غروب ها كه مي شود خيال چشمهاي تو
تو را دوباره در دل شكسته جار مي زند
يكي نگاه مي كند يكي گناه مي كند
يكي سكوت مي كند يكي هوار مي زند
و عشق درد مشترك ميان ماست با همه
كسي كه شعر گفته يا كسي كه تار مي زند
درست مثل بازي گذشته هاي شاعري
كه جاي سنگ و گل به دوستش انار مي زند
خدا كند به وعده اش وفا كند كه گفته بود
شبي مرا به جرم عشق خويش دار مي زند

 

 

 

 

آسمون آرزومون پره از ابراي تيره
لالايي واست بخونم تا شايد خوابت بگيره
اگه از خواب نپريدي توي خواب خدا رو ديدي
يه جوري بپرس ازش كه دلامون چرا اسيره
باز كه چشماتو نبستي ببينم باز كه نشستي
مي دونم يه جوري هستي كه دلت از همه سيره
اما بهتره بدوني طبق اصل مهربوني
دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزيره
چشماي تو شده خسته بغض آرزوت شكسته
اما باز تو فكر ايني اگه من رو نپذيره
بهتره بيدار نشيني اون و توي خواب ببيني
واسه ديوونه بودن عزيزم هميشه ديره
خوش به حال بعضي مردم كه شدن تو زندگي گم
التماس سرخ سيبا پيششون چقد حقيره
نه به فكر عطر ياسن نه به فكر التماسن
خنده داره واسشون كه دل ما يه جايي گيره
چي بگم شبم تموم شد نديدم اون رو حروم شد
كاش مي دونست يكي اينجا بد جوري واسش مي ميره
كاش كه بود يه قطره بارون واسه نامه هامون
به دل هميشه دريات از كسي كه تو كويره

 

 

مي توان در كوچه هاي زندگي
پاسخ لبخند را با ياس داد
مي توان جاي غروب عشق را
به طلوع ساده احساس داد
مي توان در خلوت شبهاي راز
فكر رسم آبي پرواز بود
مي توان با حرفي از جنس بلور
شوق را به هر دلي دعوت نمود
مي توان در آرزوي كودكي
با حضور يك عروسك سهم داشت
مي توان گاهي به رسم ياد بود
در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت
مي توان از شهر شب بو ها گذشت
عابر پس كوچه هاي نور بود
مي توان همسايه مهتاب شد
فكر زخم غنچه اي رنجور بود
مي توان با لطف دست پنجره
مهربان گنجشكها را دانه داد
مي توان وقتي خزان از ره رسيد
يك كبوتر را به كنجي لانه داد
مي توان در قلب هاي بي فروغ
لحظه اي برقي زد و خورشيد شد
مي توان در غربت داغ كوير
آن ابري كه مي باريد شد


نويسنده: روزبه مورخ: سه شنبه 22 خرداد1386 در ساعت: 22:12
بهانه ای برای مردن

  

واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم

بهتره سفر کردن ، وگرنه اینجا می میرم

در گذر از هر گذری خبر نبود از خبری

نه زنده بود زندگی ، نه مرگ را بود اثری

نه ارزش گلایه ای  نه فرصتی به چاره ای

چه می توان دوا نمود به قلب پاره پاره ای

از هیچ راه افتادم دل به و جاده ها دادم

از یاد همه رفته سردرگم و آشفته

نه در گذرگاه کسی ، نه جان بشه خار و خسی

نه پر زدن در قفسی نه منتظر هم نفسی

گفتم از چه می ترسی ، آخرش یه راهی هست

آخرش مگه رنگی بدتر از سیاهی هست ، بدتر از سیاهی هست

سهم دل ما این بود ، آلوده و بیهوده

تا بوده همین بوده ، نه رو سفید پیش یار ، نه سرفراز در دیار

ببین چگونه گم شدیم ، سوار عشق در غبار

راه افتادم و هی رفتم شاید کمی دلم وا شه

به عشقی که یه جور امروز زود بگذره فردا شه

به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه

با دلهره و تشویش ، شک کردم به کار خویش

که یه راه نشناخته ، یه عمر دیگه در پیش

گفتم از چه می ترسی ، آخرش یه راهی هست .........

 

 

بهانه

ای عزیز جان من

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم

یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم

از غمی که می دانی با تو بودنم ، مرگ است

بی تو بودنم هرگز

گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم

عاشقانه می میرم

 

 


نويسنده: روزبه مورخ: سه شنبه 22 خرداد1386 در ساعت: 21:52
      |+|
گیتاره خاموش
 

پروردگارا!تنها ياد توست که بر اوج تنهايی و بی کسی در اين شهر غريب مونس و تکيه گاهم

می شود،تنها ياد توست که روح آشفته و پريشان مرا به ساحل اميدواری می رساند......

هر گاه از غم ها دلم به درد می آيد،هر گاه زخم ها و کنايه ها ، طعنه ها و رنجش ها باعث فاصله

گرفتن من از اطرافيان و دوستان می شود،فقط تو می مانی تا در پناهت آرام بگيرم......

آنگاه که با تو درد دل می کنم ، آرام می شم و احساس سبکی بند بند وجودم را پر می کند،

بنابراين آسوده خاطر آب شدن غم ها

خیلی  از دوستان میگفتن از عکسای خودم رو تو وب بزارم اینم جدید ترین عکسم


نويسنده: روزبه مورخ: جمعه 18 خرداد1386 در ساعت: 19:32
      |+|
دوست ندارم عاشق باشم..................

عزیزم سلام یه چیزی، بیا بی وفا بشیم

دوست دارم که ما یه جور از همدیگه جدا بشیم

فکرشو کردم و گفتم واسه چی دیوونه شیم

بهتره ما هم مثل تموم عاقلا بشیم

هدف من و تو از حرفای زیبامون چیه

کاشکی تصمیم بگیریم با یکی آشنا بشیم

میدونی دیدم نمی شه ما دو تا با هم باشیم

هر کدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم

ما دو تا اسیر همدیگه شدیم یه جور بد

کاش فراموش کنیم و از دست هم رها بشیم

دور شدیم از حرفای روزای آشنایمون

سخته اما بیا باز مثل غریبه ها بشیم

ستاره خواستم بچینم اما دستم نرسید

ما باید نزدیک تر از این به ستاره ها بشیم

یه چیزی مثل یه شک منو رها نمی کنه

بیا امشب منو تو غرق یه دعا بشیم

فکرشو کردی دیگه خدا ما رو دوست نداره

بیا باز بنده های عزیز واسه خدا بشیم

خواستم امتحان کنم تو رو ببینم چی میگی  

 مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..

 کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...

           حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...

             مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...

 نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها...

  تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه...

   یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه


نويسنده: روزبه مورخ: دوشنبه 14 خرداد1386 در ساعت: 22:45
      |+|
عشق جدا شدنی نیست
 

سالها قبل دبیرم  گفت:

این قلب است که به آن دل گویند

بی تپش هایش٬ زندگی ممکن نیست

کاش دبیرم می دید

من دل خود به کسی دادم و او...

دل من با خود برد

[شایدم خسته شد و دور انداخت]

حال...

من بی دل لحظه ها می گذرانم

جان دارم

زنده ام

ولی

بی دل ...


نويسنده: روزبه مورخ: شنبه 12 خرداد1386 در ساعت: 21:34
      |+|
حرفهای خودمونی............

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست

-----------------------------------------------------------

پیام زرتشت: خرد بر پایه دیدن و پژوهیدن استوار است نه بر پندار باقی و پیش داوری و شنیدن. کسی که بر قلب خود غلبه نکرد ، بر هیچ چیز غالب نخواهد شد. نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه. هر گفتار و کرداری را با ترازوی عقل بسنجید و آنگاه اگر نیک آمد به پیروی از آن پردازید. فرزانگان هستند که درست بر می گزینند ، نه بداندیشان. نیک میدانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل بر آید و بی پاسخ بماند. فزون تر از تن زن ، دل و جان و روان او را در یابید و بر آن ارج نهید. تنها راه رستگار 

-----------------------------------------------------------

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم!

 -----------------------------------------------------------

گل نيست چنين سركش و رعنا ، كه تويي مه نيست بدين گونه فريبا ، كه تويي غم برسر غم ريخته ، آن جا كه منم دل برسردل ريخته ، آنجا كه تويی

-----------------------------------------------------------

يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخونه

-----------------------------------------------------------

من از تجربه های تلخ آموختم که هیچ شاخه ای از هیچ ساقه ای جدا نیست و هیچ ساقه ای از هیچ برگی راضی نیست...برگ از درخت دلخوره پاییز بهانه ای بیش نیست...پرنده همیشه بر درخت ثابت نیست...اما تو بی حاصل به خاک ایمان آوردی؟...میشه مثل یه قطره اشک منو از چشمهات بندازی...ولی من نمی تونم جلوی اشکم رو که از رفتن تو سرازیر شده بگیرم...ببین ..من یه دل دارم که کارش منت کشیدنه....تو مقصر نیستی خودم خواستم کنار آرزوهات اردو بزنم

-----------------------------------------------------------

از کبوترپرسیدم : زندگی چیست؟ پرهایش را تکان داد و جواب نداد ازدریا پرسیدم:زندگی چیست؟ خروشید و جوابم را نداد ازآفتاب پرسیدم:زندگی چیست؟ غروب کرد وجوابم را نداد ازانسان پرسیدم:زندگی چیست؟ گفت: زندگی خون دل خوردن است اولش عشق وبعد مردن است

-----------------------------------------------------------

ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟ گفت به اندازه شكوفههاي بهاري. و چه راست ميگفت چون شكوفههاي بهاري مهمون دو روز بودن

-----------------------------------------------------------

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند گرگ‌هايي كه لباس پدري ميپوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي‌سنجند عشق‌ها را همه با دور كمر مي‌سنجند خب، طبيعي است كه يك روزه به پايان برسند عشق‌هايي كه سر پيچ خيابان برسند

-----------------------------------------------------------

زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاري است که عاشق شده است 

-----------------------------------------------------------

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم! 

-----------------------------------------------------------

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم 

اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست، وفا آنست که نامت را هميشه روي لب دارم 

عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم

-----------------------------------------------------------

يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخونه


نويسنده: روزبه مورخ: دوشنبه 3 اردیبهشت1386 در ساعت: 22:13
      |+|

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست!!!

 

نمي خوام بگم قدر 1 دنيا دوست دارم چون دنيا 1روز تموم مي شه نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم مي شه نمي خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلكه عاشقتم

 

 

 

بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود . اهل زمين نبود. نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نمي شد  مانده بود

 

 

 با تو زندانم ! با تو آزادم ! با تو قفسم ! با تو انبوهي از تضادم ! سرخ و سبز ، صورتي و آبي ... زمزمه مي كنم هر لحظه هرز ، ترا ... بيهوده از بهشت سخن مي رانيم ... تنها يك روز پريدن به آنطرف ديوار بهشت موعود است ... پرواز كن قناري و نترس ... آسمان براي تو بي انتهاست


نويسنده: روزبه مورخ: دوشنبه 3 اردیبهشت1386 در ساعت: 21:54
      |+|
دنیای کودکی

نويسنده: روزبه مورخ: شنبه 18 فروردین1386 در ساعت: 20:26
      |+|
منو غم...

به کجا باید رفت؟.....ز که باید پرسید؟!!!

واژه عشق و پرستیدن چیست؟

جان اگر هست چرا در من نیست؟

من که خود می دانم ..راه من راه فناست

قصه عشق فقط یک رویاست....

اه ای راه سکوت...

اه ای ظلمت شب....

من همان گمشده این خاکم...

به خدا عاشق قلبی پاکم


نويسنده: روزبه مورخ: شنبه 18 فروردین1386 در ساعت: 20:24
      |+|
ماهی عاشق

نويسنده: روزبه مورخ: شنبه 11 فروردین1386 در ساعت: 13:38
      |+|
بی خیا لش
 

چيه دلم گرفتي واسه چي داري گريه ميكني

چيه دلم شكستي واسه كي داري گريه ميكني

چيه دلم غريبي چي ديدي داري گريه ميكني

ميگي گذاشته رفته اوني كه مثل نفس تو بود

ميگي دل تو شكسته اوني كه همه ي كس تو بود

ميگي ديدي نمونده پاي همه حرف هاي كه زده بود

دلمن ميدونم داري ديونه ميشي اما باز بي خيالش

دلمن ميدونم داري ويرونه ميشي اما باز بي خيالش

بابا بي خيالش ........


نويسنده: روزبه مورخ: پنجشنبه 9 فروردین1386 در ساعت: 19:44
      |+|

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

 


نويسنده: روزبه مورخ: یکشنبه 5 فروردین1386 در ساعت: 14:0
      |+|
درد دل.....
دل مي گيرد و ميميرد و هيچ کس سراغي ز آن نمي گيرد. ادعاي خدا پرستيمان دنيا را سياه کرده ولي ياد نداريم چرا خلق شديم. غرورمان را بيش از ايمان باور داريم. حتي بيش از عشق

 

 ***

هوس کوچ به سرم زده. شايد هم هجرت. نمي دانم. ز اين بي دلي ها خسته شدم. دستانم را به دستان هيچ کس مي سپارم و درد دل مي کنم با درختان. ديوانگي هم عالمي دارد

 

 ***

نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است

 

 ***

شايد كسي را كه با تو خنديده فراموش كني اما كسي را كه با تو اشك ريخته هرگز....

 

 ***

دوسِت داشتم ولي هرگز نگفتم نگفتــم تـا ز چشــــم تـو نيفتـم نگفـتـم تــا نــدوني عاشـــقم مــن نـدوني بعــدِ تــو از پـا مي افتـم خيــال کـردم اگـــه روزي بـــدوني مي ري شعر جدايي رو مي خـوني مي ري تنها ميشم با بغض و گـريه تــوي شهــــر و ديـــار بي نشــوني

 

*** 

راز عشق در این است که
باور ها آرمان ها و اهدفتان را با یکدیگر در میان بگذارید

 

 ***

اگه به من 60 ثانيه وقت بدي بگي بگو ميگم تو 10 ثانيه اول به يادم باش و50 ثانيه رو ميدم به تو تو برام حرف بزني چون مقدسي

 

 *** 

دوست داشتن تمثيلی از نفس کشيدن من است، سزاواری من در زندگی، شايستگی‌ام در بودن! ... اگر سزا بود چنان در آغوش‌ می‌فشردم که يکی گرديم، و در آن پيکر، نه من دلتنگ می‌شدم، نه او می‌گريخت

 

 ***

زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور که باشي قشنگي

 

 *** 

کـــــــاش !!............ کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ... کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم ... کاش

 

 

*** نظر یادت نره ***


نويسنده: روزبه مورخ: یکشنبه 5 فروردین1386 در ساعت: 13:55
      |+|
دستي نيست تا نگاه خسته ام را نوازشي دهد. اينجا ،باران نمي بارد... فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...! نامردمان عشق نديده ، خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بي هويتم ! دلم مي خواهد آنقدر بنويسم تا نفسهايم تمام شود
نويسنده: روزبه مورخ: پنجشنبه 2 فروردین1386 در ساعت: 18:30
      |+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie